سلطان عشق علی(ع)


شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من ۱۷ شتر و ۳ فرزند دارم.

 

شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم  نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم  مجموع شتران را به ارث ببرند.

 

وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند  متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این ۱۷ شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟

مدیریت بر اعداد

 

و بعد از فکر کردن زیاد  به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند.

 بنابراین انها به نزد امام علی رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند.

حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را به شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم؟ گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم.هر کسی دوست دارد یک شتر اضافی تر داشته باشد .

 پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد (۹=۲÷۱۸) . به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد (۶=۳÷۱۸) و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد (۲=۹÷۱۸) .

و در اخر یک شتر باقی ماند که همان شتر  حضرت بود.(۱۷=۹+۶+۲) .

 

تصمیم سازی و قضاوت درست از ویژگی های ضروری یک مدیر توانمند می باشد.

 

راز بقا...


شیر آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کندترین غزال افریقایی کمی تندتر بدود تا از گرسنگی نمیرد.

و غزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تندترین شیر آفریقایی کمی تندتر بدود تا کشته نشود.

مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال،

مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی.

این راز بقاست.

 

جوان و زاهد

زاهدي کنار رود خانه نشسته بود و در حال تفکر بود جواني به او نزديک شد و گفت : اي زاهد من مي خواهم شاگرد و مريد تو شوم .
زاهد رو به جوان کرد و گفت چرا؟
جوان پاسخ داد: چون مي خواهم حقيقت را بيابم .
زاهد ناگهان پريد گردن جوان را گرفت او را به طرف رودخانه کشاند و سرش را زير آب برد.
جوان بالا و پائين مي پريد و تقلا مي کرد تا از زير آب بيرون بيايد ولي زاهد سرش را محکم زير آب نگه داشته بود.
عاقبت زاهد سر جوان را رها کرد و او را که نفس نفس مي زد کمک کرد تا به ساحل برسد.
وقتي آرام شد زاهد از جوان پرسيد به من بگو وقتي زير آب بودي چه چيزي را بيش از هر چيز ديگري طلب مي کردي؟
جوان با تعجب گفت (هوا).
پس زاهد گفت خيلي خوب اکنون به خانه ات بر گرد و هر وقت حقيقت را به همان اندازه اي که هوا را خواستي طلب کردي پيش من بيا

 

تکیه گاهی به نام پدر

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو میتوانی مرا بزنی یا

من تو را؟

پسر جواب داد:من میزنم

... پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید

پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد

بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود.

پسرم من میزنم یا تو؟

این بار پسر جواب داد شما میزنی.

پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی

دست

از شانه ام کشیدی توانم را با خود بردی

شهید همت

خسته و کوفته  وارد چادر شد.پرسید چیزی هست بخوریم یا نه .بچه ها گفتند آره حاجی هست.رفتند براش سبزی پلو با تن ماهی آوردند.همون جوری که حرف می زد ، یه کم ماهی ریخت رو برنج و آورد نزدیک دهنش.یهو انگار برق گرفته باشدش ، لقمه نزدیک دهنش خشک شد.لقمه رو برگردوند تو بشقاب.یه نگاهی به بچه ها کرد و پرسید:به بسیجی های توی خط هم همین غذا رو دادید؟گفتند:آره.ولی بعدش که اصرار حاجی رو برای فهمیدن واقعیت دیدن ،  من و من کنان گفتند:البته همین غذا رو که نه ولی حاجی خدا وکیلی سبزی پلو رو دادیم ، به خدا بهشون  تن ماهی هم می دیم.حاجی هم که انگار یه پارچ آب سرد روش ریخته باشند.بشقاب پس زد و گفت: به خدا منم همون وقت تن ماهی رو می خورم.

مشكل


مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو.
اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم:خوراک مرغ !!!
نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد

خدا


دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.استاد پرسيد:"آيا در اين کلاس کسی هست که خدا را دیده

باشد؟".کسی پاسخ نداد. دوباره پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ "دوباره کسی پاسخ نداد.استاد

برای سومین بار پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟" برای سومین بارهم کسی پاسخ نداد.استاد

با قاطعیت گفت:"با این وصف خدا وجود ندارد." دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت

کند.استاد پذیرفت.دانشجو از جایش بر خاست و از همکلاسیهایش پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را

شنیده باشد؟"همه سکوت کردند."آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟"همچنان کسی پاسخ نداد."آیا

دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟" وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که

استادشان مغز ندارد.


منبع:http://medug1.blogfa.com/

 


حقه روز امتحان

چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که سر و روشون رو کثيف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند
و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار.

آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن
و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!

استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميک نند.
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:
.
.
.
.
.
.
يك) نام و نام خانوادگی: ۲نمره

دو ) کدام لاستيک پنچر شده بود؟ ۱۸نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيک سمت چپ عقب

هديه
روزي اتوبوسي در جاده ، به سمت جنوب در حرکت بود . در يک صندلي پيرمرد چروکيده اي نشسته بود که يک دسته ي بزرگ از گل هاي تازه در دست داشت .
در آن طرف راهرو ، دختر جواني بود که چشم هايش دائماً به دسته گل دوخته شده بود .
زمان آن بود که پيرمرد پياده شود . او به طور ناگهاني دسته گل را روي پاهاي دختر گذاشت و توضيح داد : (( من مي توانم ببينم که عاشق اين گل ها شده اي و فکر مي کنم همسرم هم دوست داشته باشد که اين ها مال تو باشند . من به او خواهم گفت که گل هايش را به تو هديه داده ام .))
دخترک گل ها را با خوشحالي پذيرفت و پيرمرد را نگاه کرد که از اتوبوس پياده شد و از دروازه ي کوچک گذشت و وارد يک قبرستان قديمي و کوچک شد .

سه مرد تنبل
سه مرد زير درخت دراز کشيده بودند . يک بازرگان از آنجا عبور مي کرد. او به آن مردها گفت هرکدام از شما که تنبل ترين است، به عنوان هديه به او يک روپيه (واحد پول هند) خواهم داد.
يکي از مردان فوري برخاست و گفت روپيه را به من بده من از همه تنبل تر هستم. بازرگان گفت : نه تو از همه فعال تر هستي و هديه را نخواهي گرفت.
دومي در حال درازکش دستش را دراز کرد و فرياد زد روپيه را بياور و به من بده. بازرگان گفت تو هم همچين فعال هستي.
سومي در حال درازکش گفت روپيه را بياور و در جيب من بگذار، من تنبل ترين هستم. بازرگان خيلي خنديد و روپيه را در جيب او گذاشت.

تزریق خون

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی خون از خانواده اش به او بود. او فقط یک برادر پنج ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟ پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!

نویسنده: سایمون مونی یرا

حکمت آفرینش مگس

روزی در مجلس «منصور دوانیقی» مگسی چند بار بر صورت او نشست و آزارش داد.

او رو به امام صادق علیه السلام کرد و گفت: چرا خداوند مگس را آفرید؟

امام بی مهابا پاسخ دادند:

برای اینکه ستمگران را به وسیلۀ آن خوار و ذلیل کند.

منصور از این کلام یکه خورد و ساکت ماند.

حكايت معلم و كودكان

كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيرك تر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مكتب مي آييم و يكي يكي به استاد مي گوييم چرا رنگ و رويتان زرد است؟ مريض هستيد؟ وقتي همه اين حرف را بگوييم او باور مي كند و خيال بيماري در او زياد مي شود. همه شاگردان حرف اين كودك زيرك را پذيرفتند و با هم پيمان بستند كه همه در اين كار متفق باشند و كسي خبرچيني نكند
ادامه نوشته

شکر به جا

مردی زیر درخت گردو خوابیده بود.ناگهان گردویی باضرب به سرش اصابت کردو سرش باد کرد

ادامه نوشته

شانس بزرگ زندگی

در زمان های قدیم٬پادشاهی تخته سنگی رادر وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند٬خودش را جایی مخفی کرد.بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

ادامه نوشته