خسته و کوفته  وارد چادر شد.پرسید چیزی هست بخوریم یا نه .بچه ها گفتند آره حاجی هست.رفتند براش سبزی پلو با تن ماهی آوردند.همون جوری که حرف می زد ، یه کم ماهی ریخت رو برنج و آورد نزدیک دهنش.یهو انگار برق گرفته باشدش ، لقمه نزدیک دهنش خشک شد.لقمه رو برگردوند تو بشقاب.یه نگاهی به بچه ها کرد و پرسید:به بسیجی های توی خط هم همین غذا رو دادید؟گفتند:آره.ولی بعدش که اصرار حاجی رو برای فهمیدن واقعیت دیدن ،  من و من کنان گفتند:البته همین غذا رو که نه ولی حاجی خدا وکیلی سبزی پلو رو دادیم ، به خدا بهشون  تن ماهی هم می دیم.حاجی هم که انگار یه پارچ آب سرد روش ریخته باشند.بشقاب پس زد و گفت: به خدا منم همون وقت تن ماهی رو می خورم.